از آن روزها
از آن روزها بود که تمام سلولهای بدنم الماس میکردند که بس است حمید!
- بعد از صبحانه، ۱۰ تا ۱۲ برنامهنویسی و انجام کارهای مشتریان...
- در حینش زدهام کارتون «روح» را برای بار دوم بعد از چند سال دیدم.
- ۱۲ رفتهام نانوایی
- سپس مسجد
- بعد از مسجد سریع خودم را به باغ رساندهام و در آفتاب داغ، چند کیلو انجیر و پسته و تخمه چیدهام.
- سپس ناهار خانه مادرخانم
- زودتر زدهام بیرون مقداری زیتون که رسیدهتر بود از باغچهشان چیدهام
- سریعاً زن و بچه را رساندهام خانه و ساعت ۳ خودم رفتهام مؤسسه ۳ ساعت کلاس و حرف زدن
- بعد از کلاس آمدهام حیاط را تمیز کردهام و لباس عوض کردهام و دوچرخه سوار شدهام رفتهام مسجد و بعد از آن هم چند مغازه دنبال ضربهگیر برای دوچرخه گشتهام
- ساعت ۷:۳۰ آمادهام خانه، در حالی که در هندزفری کتاب صوتی گوش میکردهام، انجیرها را برای خوردن و مربا و مارمالاد و خشک کردن جدا کردهام.
- همه را شستهام، بخشی را در دستگاه خشککن گذاشتهام خشک شود.
- برای مارمالاد اقدام کردم، انجیرها را با گوشتکوب کوبیدهام... دیدم شکر کم است.
- دوچرخه سوار شدهام رفتهام شکر خریدهام.
- آمدم مارمالاد را بار گذاشتهام و یک ساعت پای آن ایستادهام و هم زدهام که ته نگیرد و در همین حین باز کوبیدهام. (دو سه شب پیش مارمالاد هلو درست کردم، معرکه شد)
- تا مارمالاد خنک شود که در شیشههای مربا بریزم، زیتونها را شستهام و در آب نمک ریختهام و به یخچال دوم رساندهام.
- بخشی از هلیکوپتر چوبی که چند هفته است روی آن کار میکنم مانده بود، آن را کامل کردهام.
- خانم یادآوری کرده که آشجو فردا با توست... (در اکثر کارها فقط کار خودم را قبول دارم و خودم انجام میدهم)
- لوبیا و عدس را گذاشتهام که خیس بخورد و صبح قبل از رفتن به مؤسسه بلند شوم بار بگذارم که ساعت ۱ بیایم بخورم و دوباره ساعت ۲ برگردم کلاسهای عصر...
- ساعت ۱۲ شب است، نماز وتیره را خواندهام و دارم از حال میروم...
فقط فکر کن این انسان چقدر انرژی دارد!