از آن روزها

2026-09-08 13:00:00
3

از آن روزها بود که تمام سلول‌های بدنم الماس می‌کردند که بس است حمید! 

- بعد از صبحانه، ۱۰ تا ۱۲ برنامه‌نویسی و انجام کارهای مشتریان...

- در حینش زده‌ام کارتون «روح» را برای بار دوم بعد از چند سال دیدم.

- ۱۲ رفته‌ام نانوایی 

- سپس مسجد

- بعد از مسجد سریع خودم را به باغ رسانده‌ام و در آفتاب داغ، چند کیلو انجیر و پسته و تخمه چیده‌ام. 

- سپس ناهار خانه مادرخانم

- زودتر زده‌ام بیرون مقداری زیتون که رسیده‌تر بود از باغچه‌شان چیده‌ام

- سریعاً زن و بچه را رسانده‌ام خانه و ساعت ۳ خودم رفته‌ام مؤسسه ۳ ساعت کلاس و حرف زدن

- بعد از کلاس آمده‌ام حیاط را تمیز کرده‌ام و لباس عوض کرده‌ام و دوچرخه سوار شده‌ام رفته‌ام مسجد و بعد از آن هم چند مغازه دنبال ضربه‌گیر برای دوچرخه گشته‌ام

- ساعت ۷:۳۰ آماده‌ام خانه، در حالی که در هندزفری کتاب صوتی گوش می‌کرده‌ام، انجیرها را برای خوردن و مربا و مارمالاد و خشک کردن جدا کرده‌ام.

- همه را شسته‌ام، بخشی را در دستگاه خشک‌کن گذاشته‌ام خشک شود. 

- برای مارمالاد اقدام کردم، انجیرها را با گوشت‌کوب کوبیده‌ام... دیدم شکر کم است. 

- دوچرخه سوار شده‌ام رفته‌ام شکر خریده‌ام.

- آمدم مارمالاد را بار گذاشته‌ام و یک ساعت پای آن ایستاده‌ام و هم زده‌ام که ته نگیرد و در همین حین باز کوبیده‌ام. (دو سه شب پیش مارمالاد هلو درست کردم، معرکه شد)

- تا مارمالاد خنک شود که در شیشه‌های مربا بریزم، زیتون‌ها را شسته‌ام و در آب نمک ریخته‌ام و به یخچال دوم رسانده‌ام. 

- بخشی از هلی‌کوپتر چوبی که چند هفته است روی آن کار می‌کنم مانده بود، آن را کامل کرده‌ام. 

- خانم یادآوری کرده که آش‌جو فردا با توست... (در اکثر کارها فقط کار خودم را قبول دارم و خودم انجام می‌دهم)

- لوبیا و عدس را گذاشته‌ام که خیس بخورد و صبح قبل از رفتن به مؤسسه بلند شوم بار بگذارم که ساعت ۱ بیایم بخورم و دوباره ساعت ۲ برگردم کلاس‌های عصر...

- ساعت ۱۲ شب است، نماز وتیره  را خوانده‌ام و دارم از حال می‌روم...

فقط فکر کن این انسان چقدر انرژی دارد!