رب گوجه ۲۰۲۶
ساعت نزدیک ۲ شب، حدود ۶ ساعت است که پای دیگ نشستهام و رب گوجه درست میکنم و البته در حینش کار بیش از ده مشتری را هندل کردهام.

امروز یکی از دوستان قدیمی که به تهران منتقل شده و سالی یک بار میبینمش در مسجد بعد از نماز دست داد... گفت: دستها دستهای یک مهندس و برنامهنویس نیست! (منظورش این بود که انگار دستان کارکرده و بهقولی دستان عمله و کارگر است!) وقتی پس از ۴۰ سال به دستانم دقت کردم دیدم پُر بیراه نمیگوید! او اگر میدانست که من در طول روز به اندازه ده نفر آدم و در ده شغل مختلف کار میکنم، از زمختی دستها تعجب نمیکرد! (برنامهنویس، خانهدار، باغبان، پدر و همسر، مدرس چند دانشگاه، مدرس مؤسسه، مدیر ساختمان، وبمستر، نجار و...) تقصیر پدرمان است؛ طوری تربیتمان کرد که اگر یک ثانیه بیکار باشیم احساس میکنیم بدترین گناه عالم را مرتکب شدهایم! در شأنمان نمیبینیم که حتی یک ثانیه از کار مفید فاصله بگیریم. به قول مادرمان: شما نیرومندها نمیتوانید بیکار بنشینید!
-----
نتیجه این تجربه: ۱۸ کیلو گوجه، حدوداً ۷۵۰ هزار تومان (کیلویی ۴۲ هزار تومان). خودش با دستگاه به رایگان پوره کرد. پس از ۸ ساعت کار، ۳.۵ کیلو رب عالی داد؛ یعنی هر ۱۰ کیلو گوجه حدود ۱.۹ کیلو رب. (بسته به نوع گوجه که آبدار باشد یا گوشتی، از ۱ تا ۲ کیلو رب میدهد)
اگر از فرد معتبر که گوجه سالم بریزه بخری به نظر من مقرونبهصرفهتر هست تا خودت این همه وقت بذاری.
زیتون ۱۴۰۵
روزی امروزمون:

شوخیشوخی طی ۳ ساعت، ۲۰ کیلو زیتون چیدم!

۸ کیلوش رو شور انداختیم و ۱۲ کیلو رو فردا روغن میگیریم إن شاء الله.
از آن روزها
از آن روزها بود که تمام سلولهای بدنم الماس میکردند که بس است حمید!
- بعد از صبحانه، ۱۰ تا ۱۲ برنامهنویسی و انجام کارهای مشتریان...
- در حینش زدهام کارتون «روح» را برای بار دوم بعد از چند سال دیدم.
- ۱۲ رفتهام نانوایی
- سپس مسجد
- بعد از مسجد سریع خودم را به باغ رساندهام و در آفتاب داغ، چند کیلو انجیر و پسته و تخمه چیدهام.
- سپس ناهار خانه مادرخانم
- زودتر زدهام بیرون مقداری زیتون که رسیدهتر بود از باغچهشان چیدهام
- سریعاً زن و بچه را رساندهام خانه و ساعت ۳ خودم رفتهام مؤسسه ۳ ساعت کلاس و حرف زدن
- بعد از کلاس آمدهام حیاط را تمیز کردهام و لباس عوض کردهام و دوچرخه سوار شدهام رفتهام مسجد و بعد از آن هم چند مغازه دنبال ضربهگیر برای دوچرخه گشتهام
- ساعت ۷:۳۰ آمادهام خانه، در حالی که در هندزفری کتاب صوتی گوش میکردهام، انجیرها را برای خوردن و مربا و مارمالاد و خشک کردن جدا کردهام.
- همه را شستهام، بخشی را در دستگاه خشککن گذاشتهام خشک شود.
- برای مارمالاد اقدام کردم، انجیرها را با گوشتکوب کوبیدهام... دیدم شکر کم است.
- دوچرخه سوار شدهام رفتهام شکر خریدهام.
- آمدم مارمالاد را بار گذاشتهام و یک ساعت پای آن ایستادهام و هم زدهام که ته نگیرد و در همین حین باز کوبیدهام. (دو سه شب پیش مارمالاد هلو درست کردم، معرکه شد)
- تا مارمالاد خنک شود که در شیشههای مربا بریزم، زیتونها را شستهام و در آب نمک ریختهام و به یخچال دوم رساندهام.
- بخشی از هلیکوپتر چوبی که چند هفته است روی آن کار میکنم مانده بود، آن را کامل کردهام.
- خانم یادآوری کرده که آشجو فردا با توست... (مشکلم این است که در اکثر کارها فقط کار خودم را قبول دارم و خودم انجام میدهم)
- لوبیا و عدس را گذاشتهام که خیس بخورد و صبح قبل از رفتن به مؤسسه بلند شوم بار بگذارم که ساعت ۱ بیایم بخورم و دوباره ساعت ۲ برگردم کلاسهای عصر...
- ساعت ۱۲ شب است، نماز وتیره را خواندهام و دارم از حال میروم...
فقط فکر کن این انسان چقدر انرژی دارد!
حج
به لطف خدا و برکت پولهای مشتریان، امروز الحمد لله فیش حج واجب را خریدم و اگر خدا عمر داد احتمالاً سال بعد مشرف شوم.
از دوازده سالگی که داستان مشهور مرحوم نخودکی را شنیدم، نماز جماعت و نماز شبم (تا ممکن بود) ترک نشد. اگر إن شاء الله حج هم مشرف شوم، اعتراف میکنم که فرمول مرحوم نخودکی بینقص بود؛ میماند عاقبتبهخیری که در برخی داستانهای مشابه ذکر شده:
پیر مردی تهرانی نقل می کرد ، در ایّام نوجوانی برای زیارت حضرت رضا (ع) به مشهد رفته بودم ، در ضمن خیلی مشتاق بودم مرحوم شیخ حسنعلی نخودکی (ره) را از نزدیک ببینم و از او دستور العملی برای آینده زندگیم بگیرم ، او را در قریه ی نخودک مشهد پیدا کردم ، در باغچه ای که داشت با پیراهن و زیر شلوار نشسته بود ، سلام کردم ، جواب فرمود ، عرض کردم جناب شیخ من سه خواسته دارم ، آمده ام راه فراهم شدن آنها را به من نشان دهید . اول : می خواهم در طول زندگیم ، کسب و کار آبرومند ی داشته باشم و از راه حلال ارتزاق کنم . فرمودند : نماز اول وقت بخوان . دوم : از خدا می خواهم یک همسر صالحه و عفیفه به من بدهد که مادر شایسته ای برای اولادم باشد . فرمودند : نماز هایت را اول وقت بخوان . سوم : عرض کردم دلم می خواهد در جوانی به حج مشرّف شوم . فرمودند : نماز اول وقت ، نماز اول وقت!! از جناب شیخ خدا حافظی کردم و با شروع دستور العمل شیخ به تهران بازگشتم ، طولی نکشید در سال اول به شغل آبرومند و خوبی دست یافتم ، در سال دوم وسائل ازدواجم با دختری متدیّن و عفیفه فراهم شد و در سال سوم جوانیم بود که مستطیع شدم و به حج مشرّف شدم .
پریشب با ذکرا با آداب خاصی استخاره کردم که خدایا با این پول اضافه بروم حج یا کار اقتصادی کنم؟ (ته دلم این بود که یک صفحه مبهم میآید، پول را میبرم جایی سرمایهگذاری و...) صاف صفحه ۳۳۷ آمد!! سوره حج با کلمه «اُذِنَ» [اجازه داده شد] در ابتدای صفحه!! شاخ درآوردم!
----
در فاجعهبارترین دوران مدیریتی ایران (سال ۹۶ و ۹۷ دولت روحانی) با عنایت خداوند بهترین پنتهاوس و ماشین رو خریدم، در بدترین دوران اقتصاد جهان (کرونای ۹۹ و ۱۴۰۰) با مدد خداوند زن گرفتم و باغ خریدم و در بدترین دوران تورمی ایران إن شاء الله حاجی خواهم شد... حالا باز برو قیمت دلار رو چک کن و فکر کن که قیمت دلار و طلا و دانش اقتصادی تو و... عامل روزی است!!
خرید سنگین!
خرید دامنه hosta.ir از مالک قبلی به خاطر هزینه سنگینش خیلی درد داشت! اما فکر میکنم ارزشش رو داشت... خیلی زیباست و به دل خودم عجیب نشسته...
درخت ۵۰۰ ساله بیبیحلیمه
دیروز (جمعه ۶ شهریور ۱۴۰۵) روستاهای اطراف را میگشتیم. رسیدیم به روستای فرسمانه، امامزاده بیبیحلیمه و در کنار آن درخت عظیم و کهن آن! حدود ۵۰۰ سال عمر دارد!

در عکسهایم گشتم، یک درخت شبیه به این هم در میدان چنار محلات داریم که ۲۰۰۰ سال عمر دارد. یکی دیگر که عکسش را پیدا نکردم، در یکی از سفرهای شمال دیدم که کنار یک مسجد بود...
به نظرم اینها باید بررسی علمی شوند که چطور میشود برخی درختان این همه عمر میکنند!؟ احتمالاً درخت چنار کلاً معمّر است اما چرا؟
هر کس کفش خودش را بدوزد...
پشت کفشم کمی پاره شده بود، جوری تعمیر و محکمکاری کردم که تا ده سال عمر کنه!

به شدت معتقدم:
کسی که کفش خودش را خودش بدوزد، ثروتمندترین فرد است!
یک کفش و یک دمپایی دیگرم را هم طی این چند روز تعمیر و محکمدوزی کردهام... شما بودید میانداختید دور اما من چند سال دیگر از آنها کار خواهم کشید.
به زودی یک دمپایی هم برای خودم درست میکنم. رویه را احتمالاً با قلاب میبافم یا از طناب کنفی استفاده میکنم و کفی را از دمپاییهای دورانداختنی استفاده میکند.
از بچگی پدر و مادر به ما یاد دادهاند که از تعمیر کفش گرفته تا لوازم برقی؛ اول خودتان سعی کنید که انجام دهید، اگر نتوانستید سراغ متخصص بروید...
آغاز برداشت
عاشق اواخر تابستان هستم...
ماه آغاز برداشت انواع محصول! از گردو و بادام و پسته و انجیر بگیر تا اسفند!
منتظرم زیتونها برسه بدم روغن زیتون بگیریم...


دوستانی که تجربه باغداری دارن: اگر کل باغ رو اسفند پخش کنیم، ممکنه با رشد علف مقابله کنن؟
شربت و مربای شاهتوت
برنامه جمعه این هفته: چیدن شاهتوتهای فوقالعادهای به اندازه دو بند انگشت و شیرینتر از توت سفید! از درخت باغ برادر خانم...
شاهانهترین شربت و مربای امسال هم به لطف خدا رایگان شد.
ریسک بزرگ
بزرگترین ریسکی که در این سالها کردیم شاید عوض کردن سرور اصلی آفتابگردان به یک سرور بسیار بهروز بعد از حدود ده سال بود! تصور کنید: آفتابگردان ۲۲ ساله ناگهان از PHP5.6 به PHP8.5 کوچ کرد!!! برای هماهنگیهای مختلف، یک ماه است که شب و روز نداریم! (اگر هوش مصنوعی Claude و تغییر کدها با کمک آن نبود، شاید چند ماه طول داشت تا آفتابگردان دوباره بالا بیاید!)
قاعدتاً باید در بخشهای مختلف آفتابگردان با خطاهایی مواجه شوید، لطفاً اگر احساس کردید آن خطا از چشم ما دور مانده، از طریق تماس با ما اطلاع دهید...
تسبیح چوبی من
بعد از دو هفته کار و حدود ۲۰ ساعت سمباده زدن، تسبیح دوستداشتنیم از چوب درخت آلوی خدابیامرزمون آماده شد:

میخوام ادامه بدم شبیه تسبیح مجازی که ساختم بشه:
هر روز هزاران نفر به واسطه تسبیح آنلاین وارد آفتابگردان میشن...
تفاوت از زمین تا آسمان
دیروز مثل همیشه رفتم سر قنات که آب برای خوردن پر کنم. دیدم چند تا جوان از این جوانهای امروزی که خودشون رو خیلی آدم و باکلاس حساب میکنن (با خالکوبی و دود و با موتورهای پرصدا و ...) نشستن سر قنات... من رو که دیدن بلند شدن رفتن اون طرف، من آب پر کردم آوردم...
حالا طبعم نمیگیره از اون آب بخورم!! حس بدی پیدا میکنم!
تصور کن: یکی به جایی میرسه که مردم خودشون رو میکُشن که یه پارچه به تابوتش بکِشن و تا آخر عمر هر وقت نگاهشون به اون پارچه میافته، یاد عهدشون برای پاک بودن بیفتن و پیشرفت کنن... و یکی هم به اونجا میرسه که کنار آب روان که قرار میگیره، اون آب دیگه اون حس گوارا بودن رو از دست میده!
تفاوت از زمین تا آسمان است...
والاترین ذکر
والاترین ذکر که باید ورد زبان انسانهای آزاده باشد:
اللهم الْعَن قَتَلةَ الإمامِ الخامنهای
خدایا لعنت کن آنها که پاکترین انسان زمانه را با زبان یا شمشیر کشتند.
خدایا بدترین عذابهای دنیا و آخرت را بر کسانی که او و نظام اسلامی را به هر وسیلهای تضعیف کردند نازل کن.
خدایا آنها را عبرت آیندگان قرار بده.
روزی صد بار اینها را تکرار میکنم.
در ثواب و تأثیر مثبت «لعن بر ظالمان» نیازی به نوشتن و گفتن نیست... هر چه بیشتر لعن کنید خودتان و دیگران از رفتن به آن راهها بازداشتهتر خواهید شد.
آرامش حضور
اگر امروز در مراسم تشییع شرکت نمیکردم، مطمئنم یکی از حسرتهام در یومالحسرة میشد...
تصور کن میلیونها انسان یکدست پاک و معتقد که با یک پرچم سرخ و یک کولهپشتی سنگین، در هوای ۴۰ درجه (بهویژه زنان پاک میهن که با پوششهای بیشتر و طبیعتاً گرمتر)، از کیلومترها اونطرفتر آمدن که ارادتشون رو به «پاکی» و «پاکترین انسان زمانه» نشون بدن، وقتی یکجا جمع بشن چه انرژی وصفناپذیری در اون جمع نهفتهست...
کیف کردم... انگار که خودم رو در معرض نسیمی از بهشت قرار دادم...
با وجود این همه انسان پاک، خیلی به آینده ایران امیدوارتر شدم. فکر میکردم شیطان خیلیها رو با خودش همراه کرده اما فعلاً فطرتهای پاک که حرف حق بر اونها مؤثر واقع بشه، فراوان هستند... (و البته که شیطان بهشدت در تلاشه تا یکبهیک، هر انسان رو با بهانهای به سربازان خودش اضافه کنه)
ممنون از همه کسانی که آمدند و این حس بهشتی رو در من و دیگران ایجاد کردند...
- دقت کردم، ساعت ۵ تا ۶ صبح، بین مداحیهایی که در مسیر پخش شد، این مداحی بیشترین تأثیر رو داشت و چنان بُغضی در صورتهای نورانی مردم مظلوم و پاک (بهویژه مردان میانسال) ایجاد میکرد که مطمئنم روح آقامون در اون لحظه داشت اون انسان رو در آغوش میگرفت و دلداری میداد که: «عزیزم، غم نخور، به خدای کعبه که من رستگار شدم... فقط شما و خانوادهتان مراقب شیطان و شیاطین باشید...»
- این نماهنگ هم فوقالعاده بود؛ آفرین به شاعر و حاج مهدی رسولی و این نماهنگ حاج محمود کریمی و این نماهنگ.
- زیباترین جملهای که درباره رهبر شهید ایران شنیدم: مردی که یک روز هم برای خودش زندگی نکرد... (صدها سال بعد خواهند فهمید این مرد عظیم که بود)
- اینکه گفته میشه «سیل جمعیت»، من تا امروز حتی در پیادهروی اربعین درک نکرده بودم!! ساعت ۶:۳۰ صبح به بعد جمعیت قفل شد و دیگه شما نبودی که تصمیم میگرفتی کدوم جهت بری! هر کجا سیل جمعیت میرفت، تو رو با خودش میبرد...
- خدا رو شکر که بر من منت گذاشت و توفیق این حضور رو بهم داد. تا آخرین لحظه که بعد از دو ساعت انتظار، بر یک اتوبوس واحد قدیمی بیکولر سوار بشیم شیطان داشت کار میکرد که توفیق رو ازم بگیره!؛ گرمه، برنامه ندارن، پات درد میکنه، صد تا کار داری، و کلی وسوسه دیگه... اما میدونستم و امروز بر من روشن شد که «إنَّ مع العُسر یسراً» (اگر آسانی و آرامش میخواهی، باید سختی بکشی و سختی را تحمل کنی...)
- آپدیت: ساعت ۴ صبح ۱۶ تیر ۱۴۰۵، کانال قم، سیل عظیم مردم قم رو تماشا میکنم و مغزم از خوشحالی یا تعجب هنگ کرده!
۱۵ تیر ۱۴۰۵
تا وقتی بین این جمعیت قرار نگیری نمیفهمی عشق به فطرت پاک چیست...

در سادهترین حالت، من قرار دارم که با دهها کار، ساعت ۱۲:۳۰ شب پیاده بروی میدان انقلاب ساوه، ۲ ساعت روی سنگ بنشینی یا ایستاده منتظر بمانی تا ماشینهای واحد قدیمی بیکولر برسند. دو ساعت بعد حرم امام باشی، ۱ ساعت در شدیدترین فشار مترویی که جا نداری پایت را چند درجه بچرخانی، ایستاده، خودت را به میدان امام حسین تهران برسانی که فقط ادای دین کنی و البته که برای خودت نسلسازی کنی...
افرادی در مترو بودند از جنوب کشور!
چه خبر است در این عالم؟
زحمات پدر و مادر
حالا که پدر شدهام میفهمم که فقط برای نهادینه شدن اعتقادات ما در سنین کودکی (ایجاد شاکله) چقدر پدر و مادر (و بهخصوص پدرم) وقت و انرژی گذاشتهاند! (تصور کن، تا سالها تاسوعا و عاشورا ۶ صبح ۵ تا بچه را آماده میکردند و میبردند قم، مراسم عزاداری)
دیشب در شام غریبان امام حسین با اینکه کلی کار داشتم، دو سه ساعت در هیأت نشستم تا محمدسبحان در محیط هیأت قرار بگیرد و مانند کسانی نشود که پدر و مادرشان در خانه و آن هم جلو ماهواره هستند! (تمام تلاشم را در این روزها میکنم که شاکلهاش خوب شود، بقیه زندگیاش بر اساس این شاکله چیده خواهد شد)
دیروز یک دختر و پسر با تیپ شیطانپرستی در شهر دیدم!! تصور کنید پدر و مادر و چند نسل قبل از او چقدر در انحرافات دست و پا زدهاند تا به اینجا رسیده است که فرزندان شیطانپرست تحویل جامعه میدهند...
زلزله ونزوئلا
نمیدونم ربط دادن زلزله ونزوئلا به وطنفروشی مردمش کار درستی هست؟ آیا این یک عذاب برای بهخودآمدن به حساب مییاد؟ یا خیلی اتفاقی برای مردمی که برای مشتی دلار کشورشون رو مستعمره کردن پس از دههها زلزلهای چنین وحشتناک میاد؟
ای کاش علمی در این زمینه میداشتیم...
جمکران - خرداد ۱۴۰۵
دعاگوی کاربران آفتابگردان در قم و جمکران هستیم... سهشنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۵
خلوت!
وقتی دنبال بچهتون میگردید و میفهمید که نیاز به خلوت و تنهایی داشته!
آرزوی گذشته
همینطور که پیش میرویم و نعمات از دنیاپرستان گرفته میشود، آرزوی بازگشت شرایط به گذشته را میکنند. پس باید بفهمند که گذشتهای که همیشه دربارهاش نق میزدند احتمالاً چقدر دوران عالیای بوده و خودشان با دست خودشان کار را خراب کردهاند.
لعنت خدا بر نوجوانان و جوانانی که در سال ۱۳۸۸ افسار خود را دست شیاطینی که بر میرحسین موسوی سوار شده بودند دادند و با دلایلی که خودشان هم میدانستند دروغ است، کشور را به آشوب کشاندند و شروع فشارهای شدید از همان دوران بود؛ و لعنت خدا بر مستهایی که سال ۱۴۰۴ کشور را به اوج آشفتگی رساندند و حالا لابد از شرایط سخت، گلایه هم دارند!؟



