روز عجیب
امروز روز عجیبی بود؛ روز پرداختهای دوبل به خاطر اشتباهات برنامهنویسان!
- صبح آمدم برای خط ایرانسلم برای اولین بار بسته اینترنت بخرم، رفتم سایتش، گفت شماره رو وارد کن، وارد کردم، ۳۰ هزار تومان پرداخت کردم، دیدم پیامک فعالسازی نیامد... زنگ زدم پشتیبانی گفت هیچ تراکنشی روی شماره شما نیست!! فهمیدم احتمالاً شماره رو اشتباه وارد کردم! به پشتیبانی گفتم به برنامهنویس محترم بگید یه پیامک تأیید یا شبیه به این به مراحل اضافه کنه که اگر آدم یه عدد رو اشتباه زد اینطور نشه! (برعکس دانشگاه بودم، در تب Private سیستم دانشگاه پرداخت کردم و بستم!! هیچ ردی باقی نموند که ببینم به چه شمارهای رفته ازش بگیرم!!) مجبور شدم دوباره بسته بخرم اما با روش *7#
- ظهر رفتم بانک وام فرزندآوری رو تسویه کنم، ۶۷ هزار تومان تهش مونده بود. بانکی فکر کرد وام به حساب بچه بوده، برداشت ۶۷ هزار تومان به حساب بچه از حساب ما واریز کرد، دید تسویه نمیشه. تازه فهمید به حساب خودم بوده، دوباره ۶۷ هزار تومان از حساب اصلی کسر شد که وام تسویه بشه و دیگه اون پول موند تو حساب بچه که روم هم نمیشه بگم اون پول رو بدید! بانکش هم شهر صنعتی هست که هیچ وقت دیگه گذارمون نمیافته!
- پریروز قبض تلفن رو پرداخت کردم (۲۱۰ هزار تومان) تا امروز دیدم باز پیام بدهی و... آمد! نگو برنامه مخابرات چند روزه به هم ریخته، مجبور شدم عصر دوباره به روش دیگه پرداخت کنم و روم هم نمیشه برم مخابرات بگم دو بار پرداخت کردم! (به رفت و آمدش نمیارزه!)
حالا داستان سیصد و اندی هزار تومان ضرر چی بود، فعلاً نفهمیدم...
اغتشاش نکن
یکی از دانشجوها که معلوم بود از اغتشاشگرها بوده، از قطعی برق و قیمت دلار و... که طبیعتاً خودش و امثال او بانی این مشکلات بوده و هستند (و فقط به قیامت این افراد که این همه مشکل برای مردم درست کردند فکر کنید) حسابی کفری بود و خونش به جوش آمده بود...
بهش گفتم: پسر خوب، دیگه اغتشاش نکن. ما که خدا رو داریم و کسی که خدا رو داره سنگ هم از آسمون بیاد به نفعش تمام خواهد شد و در هر لحظه بهترینها براش رقم خواهد خورد، شما خدا ندارید و دنیا میخواهید، هر اغتشاشی کنید دنیا براتون سختتر خواهد شد و آخرت هم که احتمالاً از این بدتر... پس هیجان و شور جوانیت رو طور دیگهای تخلیه کن که به خودت و دیگران این همه آسیب وارد نکنی.
این جهان دام است و دانهش آرزو
چقدر مولانا زیبا گفته:
این جهان دام است و دانهش آرزو
در گریز از دامها روی آر زو
چون چنین رفتی بدیدی صد گشاد
چون شدی در ضد آن دیدی فساد
اما قبل از مولانا، مولای ما علی علیه السلام زیباتر گفت:
اللّٰهُمَّ عَظُمَ بَلَائِی، وَأَفْرَطَ بِی سُوءُ حالِی، وَقَصُرَتْ بِی أَعْمالِی، وَقَعَدَتْ بِی أَغْلالِی، وَحَبَسَنِی عَنْ نَفْعِی بُعْدُ أَمَلِی، وَخَدَعَتْنِی الدُّنْيا بِغُرُورِها، وَنَفْسِی بِجِنايَتِها وَمِطالِی
خدایا! به بلاهای بزرگ گرفتار شدهام و بدحالیام از حدّ گذشته و اعمالم مرا به جایی نرسانده و زنجیرهای گناه مرا زمینگیر کرده و آرزوهای دور و دراز مرا زندانی ساخته و دنیا با غرورش و نفسم با جنایتش و امروز و فردا کردنم مرا نسبت به تو فریفته.
مساجد اهل علم
شاید کسی به اندازه من مساجد مختلف کشور را نگشته باشد. هر شهری رفتهام سعی کردهام تا میتوانم هر نماز را در یک مسجد جدید بخوانم.
تجربهام میگوید که نماز در مساجدی که افراد اهل علم در آنها بیشتر است (مثلاً اکثریت معلم یا استاد یا دکتر و... هستند) یک حال و هوا و حس معنوی خاصی دارد.
فعلاً نمیدانم چه رابطهای وجود دارد؛ باید صبر کرد تا علم دلیلش را کشف کند.
نانوایی شهدا
تصور کنید یک روز هر مغازه و اداره و... که میروی مثل نانوایی این جوان دوستداشتنی (که ما آن را نانوایی شهدا صدا میکنیم و به حرمت شهدا تلاش کرده بهترین نان را تحویل جامعه بدهد) مملو از عکس پاکان عالم و مملو از جملات آموزنده از بزرگان باشد... چقدر چنین دنیایی را دوست دارم. مقایسه کنید با یک نانوایی که عکس یک زن کذایی و جملات مسخرهای مثل «ای کاش مادرم مرا نمیزایید!!!» و... را به در و دیوارش زده...
جملات عکس را بخوان و لذت ببر...
چنان روزیرسان روزی رساند ... که صد عاقل در آن حیران بماند
بزرگترین گناه، ترس است.
...
وای بر من اگر به اندازه این نانوا نباشم و آفتابگردان را یادواره شهدا نکنم...
صدا و سیما؛ دانشگاه ایران
این روزها که به خاطر محمدسبحان ۴ ساله صبح تا شب شبکه پویا میبینیم، واقعاً به این نتیجه رسیدهام که الحمد لله آن نظر امام خمینی که فرمود صدا و سیما باید دانشگاه باشد، تا حد بسیار بالایی محقق شده. معتقدم برای موفقیت و عاقبتبهخیری فرزند فقط همین شبکه پویا در زمان شکلگیری شاکلهاش (۱ تا ۱۰ سالگی) روشن باشد کافیست. همه چیز دارد، علم، ادب، فرهنگ، قرآن، تفریح سالم و غیرآلوده و...
حدس میزنم آنها که نوجوانان و جوانان غیرسالمی دارند که پلیس سر چهارراه را میکشند و آتش میزنند و الان احتمالاً در صف اعدام قرار دارند، شاکلهشان پای ماهوارهها شکل گرفته و سپس فرمانشان در نوجوانی افتاده دست شبکههای اجتماعی...
(باید خون گریه کرد به حال آن کودک و نوجوان که پدر و مادر بیسوادش برای اینکه فرزندش مثل خودش بیسواد بار نیاید، به بهانه زبان انگلیسی و... آن مظلوم را صبح تا شب پای شبکه کودک ماهواره قرار میدهند و آره، باشه، ماهواره کودک تو را خوشبخت و موفق تربیت خواهد کرد! روزشمار بگذار برای روزی که امثال علی کریمی و اشکان خطیبی و... را تحویل جامعه بدهی که روزی صد بار آرزوی مرگ کنند)
خمس میدهم پس هستم...
خمس میدهم پس هستم...
اول مهر است و ابتدای سال خمسی...
بخشی از خمس را هم طی این ماهها خرد خرد به آن جوان که در راهپیماییهای شبانه داد میزند «کمک به جبهه مقاومت برای ساخت موشک و پهپاد» کمک کردهام و میکنم... و خدا را شکر بر این توفیق...

تصادفشناسی
اگر یک ماشین تصادفی دیدید... اگر از پشت بهش خورده بود، ۹۰درصد راننده زن بوده، اگر از جلو زده بود، ۹۰درصد راننده پسر جوان بوده، اگر از کنارها خورده بود، ۹۰درصد پیرمرد بوده...
اگر این سه اصل رو بدونید، ۱- از پشت ماشین راننده زن بسیار فاصله میگیرید یا ازش سریع سبقت میگیرید؛ چون هر لحظه حتی وسط آزادراه ممکنه ناگهان بزنه روی ترمز و توقف کامل کنه (بیخود نیست اسلام میگه مکروهه که مرد پشت یک زن حرکت کنه! حتماً یه چیز میدونسته!) ۲- هر طور هست ماشین پسر جوانی که پشتتون چسبونده و میاد رو راه میدید که سریع سبقت بگیره و رد بشه و شر بخوابه... ۳- به چپ و راست یک راننده مسن نزدیک نمیشید...
رب گوجه ۲۰۲۶
ساعت نزدیک ۲ شب، حدود ۶ ساعت است که پای دیگ نشستهام و رب گوجه درست میکنم و البته در حینش کار بیش از ده مشتری را هندل کردهام.

امروز یکی از دوستان قدیمی که به تهران منتقل شده و سالی یک بار میبینمش در مسجد بعد از نماز دست داد... با تعجب خاصی گفت: دستها دستهای یک مهندس و برنامهنویس نیست! (منظورش این بود که انگار دستان کارکرده و بهقولی دستان عمله و کارگر است!) وقتی پس از ۴۰ سال به دستانم دقت کردم دیدم پُر بیراه نمیگوید! او اگر میدانست که من در طول روز به اندازه ده نفر آدم و در ده شغل مختلف کار میکنم، از زمختی دستها تعجب نمیکرد! (برنامهنویس، خانهدار، باغبان، پدر و همسر، مدرس چند دانشگاه، مدرس مؤسسه، مدیر ساختمان، وبمستر، نجار و...) تقصیر پدرمان است؛ طوری تربیتمان کرد که اگر یک ثانیه بیکار باشیم احساس میکنیم بدترین گناه عالم را مرتکب شدهایم! در شأنمان نمیبینیم که حتی یک ثانیه از کار مفید فاصله بگیریم. به قول مادرمان: شما نیرومندها نمیتوانید بیکار بنشینید!
-----
نتیجه این تجربه: ۱۸ کیلو گوجه، حدوداً ۷۵۰ هزار تومان (کیلویی ۴۲ هزار تومان). خودش با دستگاه به رایگان پوره کرد. پس از ۸ ساعت کار، ۳.۵ کیلو رب عالی داد؛ یعنی هر ۱۰ کیلو گوجه حدود ۱.۹ کیلو رب. (بسته به نوع گوجه که آبدار باشد یا گوشتی، از ۱ تا ۲ کیلو رب میدهد)
اگر از فرد معتبر که گوجه سالم بریزه بخری به نظر من مقرونبهصرفهتر هست تا خودت این همه وقت بذاری.
مهمترین نشانه انسانهای احمق
انسانهای احمق نشانههای مشترکی دارن؛ مثلاً: همهشون معتقدند اگر کسی به جایی رسیده از دو حالت خارج نیست: یا خوششانس بوده یا پارتی داشته! یا مثلاً همهشون به خرافاتی مثل تخممرغ چشمزخم و... اعتقاد شدید دارن.
اما به نظر من، بدترین نشانه احمقها اینه که حرف اشتباه و گاهی دروغی رو میگن و در ابتدا خودشون میدونن که اشتباه و دروغه اما بعد از مدتی خودشون هم باورشون میشه!!!
ای خری کاین از تو خر باور کند
خویش را بهر تو کور و کر کند
(مولانا)
تناقض
زن همسایه داریم که اگر بگی نماز و قرآن بخون، به تأثیر از ماهواره میگه «دست بردارید از این خرافهها!»، همین همسایه جلو خونهشون تخممرغهایی که هر روز برای چشمنخوردن شکسته تلنبار شده! (ماهواره هرگز تخممرغ شکستن رو خرافه اعلام نخواهد کرد!)
به این میگن تناقض...
هر وقت در زندگی به تناقض رسیدید یعنی راهی که میرید اشتباهه...
زیتون ۱۴۰۵
روزی امروزمون:

شوخیشوخی طی ۳ ساعت، ۲۰ کیلو زیتون چیدم!

۸ کیلوش رو شور انداختیم و ۱۲ کیلو رو فردا روغن میگیریم إن شاء الله.
گل آفتابگردان
این گل زیبا که چند سال پیش گرفتم رو پشت Lock Screen بذار و لذت ببر:
کلک برتر
چقدر زیبا:
هیچ کلکی بالاتر از درستکاری نیست!
(ضربالمثل ترکی با نقل آیتالله عامری، برنامه سمت خدا، ۱۹ / ۶ / ۱۴۰۵)
از آن روزها
از آن روزها بود که تمام سلولهای بدنم التماس میکردند که بس است حمید!
- بعد از صبحانه، ۱۰ تا ۱۲ برنامهنویسی و انجام کارهای مشتریان...
- در حینش زدهام کارتون «روح» را برای بار دوم بعد از چند سال دیدم.
- ۱۲ رفتهام نانوایی
- سپس مسجد
- بعد از مسجد سریع خودم را به باغ رساندهام و در آفتاب داغ، چند کیلو انجیر و پسته و تخمه چیدهام.
- سپس ناهار خانه مادرخانم
- زودتر زدهام بیرون مقداری زیتون که رسیدهتر بود از باغچهشان چیدهام
- سریعاً زن و بچه را رساندهام خانه و ساعت ۳ خودم رفتهام مؤسسه ۳ ساعت کلاس و حرف زدن
- بعد از کلاس آمدهام حیاط را تمیز کردهام و لباس عوض کردهام و دوچرخه سوار شدهام رفتهام مسجد و بعد از آن هم چند مغازه دنبال ضربهگیر برای دوچرخه گشتهام
- ساعت ۷:۳۰ آمادهام خانه، در حالی که در هندزفری کتاب صوتی گوش میکردهام، انجیرها را برای خوردن و مربا و مارمالاد و خشک کردن جدا کردهام.
- همه را شستهام، بخشی را در دستگاه خشککن گذاشتهام خشک شود.
- برای مارمالاد اقدام کردم، انجیرها را با گوشتکوب کوبیدهام... دیدم شکر کم است.
- دوچرخه سوار شدهام رفتهام شکر خریدهام.
- آمدم مارمالاد را بار گذاشتهام و یک ساعت پای آن ایستادهام و هم زدهام که ته نگیرد و در همین حین باز کوبیدهام. (دو سه شب پیش مارمالاد هلو درست کردم، معرکه شد)
- تا مارمالاد خنک شود که در شیشههای مربا بریزم، زیتونها را شستهام و در آب نمک ریختهام و به یخچال دوم رساندهام.
- بخشی از هلیکوپتر چوبی که چند هفته است روی آن کار میکنم مانده بود، آن را کامل کردهام.
- خانم یادآوری کرده که آشجو فردا با توست... (مشکلم این است که در اکثر کارها فقط کار خودم را قبول دارم و خودم انجام میدهم)
- لوبیا و عدس را گذاشتهام که خیس بخورد و صبح قبل از رفتن به مؤسسه بلند شوم بار بگذارم که ساعت ۱ بیایم بخورم و دوباره ساعت ۲ برگردم کلاسهای عصر...
- ساعت ۱۲ شب است، نماز وتیره را خواندهام و دارم از حال میروم...
فقط فکر کن این انسان چقدر انرژی دارد!
اگر میخواهی پیشرفت کنی...
۲۱۰۰ سال پیش اپیکتِتوس گفت:
اگر میخواهی پیشرفت کنی راضی باش که دیگران فکر کنند احمقی.
“If you want to improve, be content to be thought foolish and stupid.”
باید پرستید این جمله را!
(کتاب صوتی «خودت را به فنا نده»)
چنار روستای جمزقان قم
در ادامه چنارهای عجیب که اتفاقی میبینیم، دیروز (جمعه ۱۳ شهریور ۱۴۰۵) یک چنار عجیب و کهن دیگر در روستای جِمِزقان قم (بعد از قاهان) دیدیم که احتمالاً بیش از ۵۰۰ سال عمر دارد (جایی نگفته چندساله است)
دنیای بیارزش
تصور کن: پسر همسایه طی ماههای اخیر سرباز بود... پدر و مادرش کلی نگران بودند که نکند پسرمان در این جنگ کاریش شود و آرزو و تلاش کردند که زودتر سربازیاش تمام شود و برگردد خانه... چند روزی بود که برگشته بود خانه... حالا خبر آمد که با موتور با سرعت بالا میرفته، تصادف کرده و مرده!!
ارزش دارد این عمر بیارزش با چیزی جز شهادت ختم شود؟
حج
به لطف خدا و برکت پولهای مشتریان، امروز الحمد لله فیش حج واجب را خریدم و اگر خدا عمر داد احتمالاً سال بعد مشرف شوم.
از دوازده سالگی که داستان مشهور مرحوم نخودکی را شنیدم، نماز جماعت و نماز شبم (تا ممکن بود) ترک نشد. اگر إن شاء الله حج هم مشرف شوم، اعتراف میکنم که فرمول مرحوم نخودکی بینقص بود؛ میماند عاقبتبهخیری که در برخی داستانهای مشابه ذکر شده:
پیر مردی تهرانی نقل می کرد ، در ایّام نوجوانی برای زیارت حضرت رضا (ع) به مشهد رفته بودم ، در ضمن خیلی مشتاق بودم مرحوم شیخ حسنعلی نخودکی (ره) را از نزدیک ببینم و از او دستور العملی برای آینده زندگیم بگیرم ، او را در قریه ی نخودک مشهد پیدا کردم ، در باغچه ای که داشت با پیراهن و زیر شلوار نشسته بود ، سلام کردم ، جواب فرمود ، عرض کردم جناب شیخ من سه خواسته دارم ، آمده ام راه فراهم شدن آنها را به من نشان دهید . اول : می خواهم در طول زندگیم ، کسب و کار آبرومند ی داشته باشم و از راه حلال ارتزاق کنم . فرمودند : نماز اول وقت بخوان . دوم : از خدا می خواهم یک همسر صالحه و عفیفه به من بدهد که مادر شایسته ای برای اولادم باشد . فرمودند : نماز هایت را اول وقت بخوان . سوم : عرض کردم دلم می خواهد در جوانی به حج مشرّف شوم . فرمودند : نماز اول وقت ، نماز اول وقت!! از جناب شیخ خدا حافظی کردم و با شروع دستور العمل شیخ به تهران بازگشتم ، طولی نکشید در سال اول به شغل آبرومند و خوبی دست یافتم ، در سال دوم وسائل ازدواجم با دختری متدیّن و عفیفه فراهم شد و در سال سوم جوانیم بود که مستطیع شدم و به حج مشرّف شدم .
پریشب با ذکرا با آداب خاصی استخاره کردم که خدایا با این پول اضافه بروم حج یا کار اقتصادی کنم؟ (ته دلم این بود که یک صفحه مبهم میآید، پول را میبرم جایی سرمایهگذاری و...) صاف صفحه ۳۳۷ آمد!! سوره حج با کلمه «اُذِنَ» [اجازه داده شد] در ابتدای صفحه!! شاخ درآوردم!
----
در فاجعهبارترین دوران مدیریتی ایران (سال ۹۶ و ۹۷ دولت روحانی) با عنایت خداوند بهترین پنتهاوس و ماشین رو خریدم، در بدترین دوران اقتصاد جهان (کرونای ۹۹ و ۱۴۰۰) با مدد خداوند زن گرفتم و باغ خریدم و در بدترین دوران تورمی ایران إن شاء الله حاجی خواهم شد... حالا باز برو قیمت دلار رو چک کن و فکر کن که قیمت دلار و طلا و دانش اقتصادی تو و... عامل روزی است!!
خرید سنگین!
خرید دامنه hosta.ir از مالک قبلی به خاطر هزینه سنگینش خیلی درد داشت! اما فکر میکنم ارزشش رو داشت... خیلی زیباست و به دل خودم عجیب نشسته...

